تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Pregnancy tickers زندگی یعنی همین...

زندگی یعنی همین...

01275_rainbowhearts_1600x1200.jpg

به نام خدا

سلام عقشای من دوستای خوجملم....وای دلم براتون شده بود این(.)

خب بریم سراغ اصل ماجرا و اونم روزانه نویسی های منه...

من الان کنار مهربون خانم که یه مختصر دعوایی هم باهاش کردم و البته اشتی هستیم فعلا و ایشون دارن فیلم میبینن و من پای کامپی هستم......

 مهدی کم کم داره بزرگ میشه..بیشتر وول میخوره...مامانشو سنگینتر کرده طوری که مامانش سختش شده راه بره و مث یه توپ قل میخوره و به نفس نفس می افته اما مامانش سخت منتظر اومدن مهدیه اخه دلش دیگه داره بی طافت میشه و روز شماری میکنه برا اومدنش.....

خدای مهربون ممنون که لیاقت دادی دعای عرفه رو بخونم..ممنون که ما مسلمونیم....یه چیزای واحدی داریم..یه کارایی که وصلمون میکنه به هم.......امروز خیلی دعای قشنگی بود برام..شکرت

چند وقته به یقین رسیدم خدا چقدر غریبه..من چقدر بدم....خدا چقدر خوبه..

وای خواهررررررررررررررر اتاق نی نی تکمیل شده ...اینقدر قشنگ شده که نگو...بگو ماشا الله

من هنوز موندم بین سزارین و طبیعی ها...

نی نی دوست داشتنی من....خیلی دوستت دارمممممممم

مهربون همیشه مهربونه اما الان خیلی بهم محل نمیزاره ....داره با اخمای توی هم فیلم در چشم باد رو میبینه......برام اواز نمیخونه...بوسم نمیکنه در ضمن نمیگه بیا تو بغلم  منم نمیرم تا خودش بگه بیا..

خب من برم که کلی کار دارم باید گوشت پاک کنم و غذای فردا را بپزم...خواهر چقدر گوشت گرون شده..وای وای وای

مادر عزیزم ممنون ممنون ممنون .......بابت زحمتای زیادی که کشیدی برام .......تو بهترینی تو خوبی تو عزیزترینی.....ممنون بابت زحمتات

وای خبر جدید ......مهربون الان بهم خندید..چشمک هم زد ها........

دلم یه جین خوشگل میخواد......یه پالتوی ناز و یه لباس خواب زیبا که باهاش ارایش کنم و متفاوت تر از همیشه بپرم تو بغل مهربون اما همه اینا تمومه تا وقتی این هیکل سر جاش بیاد.....

لاو یو...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:25  توسط طنین  | 

night-skin_com 365.jpg

به نام خدا

قسمت اول

اینو همه مامانای منتظر میدونن که چه حس بدیه وقتی نی نی واسه یه مدت حتی کمی تکون نخوره یاتکوناش ریز باشه و خب صد البته دل ادم و فکر ادم هزار جا میره.........

قصه از این قراره که وروجک خان ما هم یه یک روز و نیمیه که تکونای ریزی داره و ما رو با لگد هاش خوچحال نمیکنه.....دلم خیلی گرفته حالا اگه بیاد بیرون حسابشو میرسم.........باور کنین حالم بده...

قسمت دوم

دو طرح پارچه ریون گرفتم خیلی نازن اونوخ دوختم ..خودم نه مامان و زن دایی جان.....خوشگل شدن.....

قسمت سوم

خریدای نی نی تموم شدن.....شاد امشب بریم واسه کاغذ دیواری......شاید چون رو مهربون اصلا نمیشه پیش بینی کرد..

قسمت چهارم

چند روز پیش با مهربون زدیم به تیپ هم البته من زدم و محلش نمیزاشتم....چون همش میگه کار کار کار ...دیگه منو کم بغل میکرد..کم بوسم میکرد...کم حرفای عاشقانه میزد......منم خب حساس.......دیگه محلش نزاشتم......البته مهربون هم خیلی بلد نیست نازم رو بکشه ..همش میگفت خوبی....منم حرصی میشدم.....تا اینکه پریروز که باهم رفتیم ازمایشگاه من بهش گفتم برو شاید کارم طول کشید برو به کارات برس.....مهربون هم رفت و بعدش از مغازه باهام تماس گرفت و گفت من خیلی عذاب وجدان دارم که تو رو تهنا گذاشتم و یک سری حرفای جالب بهم زد و این برای من یعنی کلی محبت چون تماس مهربون از مغازه اونم تو اوج ساعت کاری یهنی اینکه خیلی خاطرت رو میخواد.....

به خدا شوهرم شمر نیستا خیلی مهربونه...ولی تو ساعات کاریش منو خیلی یادش نمیاد.......

حالا میبینین ما چه زوج خوشبختی هستیم....اهم اهم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:44  توسط طنین  | 

night-skin_com 346.jpg

به  نام خدا

دیروز رفتم دکتر همه چی عالی بود به جز وزن وامونده......خانم خیلی چاق شدم دکترم دعوام کرد گفت چه وضعیه گفتم گرسنه ام میشه.....گفت جلو شیکمتو بگیر دختره چشم سفید

اومدم خونه دارم برا مهربون میگم چه گندی زدم چشاش اینجوری شدهمیگه من نمیخوام تو چاق بشی وای وای وای

بهش میگم دلت بخواد زن به این فداکاری اصلا به من میگن ریز علی فداکار گفت نه به تو میگه درشت علی فداکار

امروز شاید برم پرده بخرم .......

شبا دیگه خوابیدن سختم شده ...از بس به یه سمت میخوابم پاهام درد میگیره.......تاریخ احتمالی زایمان ۳ بهمن زده شد..

خوشحالم که دوست دارمت..خوشحالم که دوستم داری اای مهربون.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:13  توسط طنین  | 

night-skin_com 347.jpg

به نام خدا

امممم بعد از اون ابگوشت پدر و مادر داری که ظهر خوردیم این بستنی که الان خوردیم خیلی بهمون حال داد.....امممم بستنی باشه اونم از نوع کاکائویی.....نی نی هم خوشش اومد اخه داره با تکون خوردناش ابراز احساسات میکنه...

میلاد با سعادت حضرت معصومه (س) رو با تاخیر تبریک میگم و میلاد با سعادت حضرت امام رضا رو البته....منم  ارزوی سلامتی و دل خوش میکنم و از اقا میخوام تا به همه مادرای منتظر نی نی سالم عطا کنه ..نی نی منم سالم و صالح باشه......همیشه ارامش داشته باشیم و شاد باشیم

این روزا دلم خیلی یاد کارایی رو میکنه که قبلا میکردم......یاد گذشته یاد گل خریدنای وقت و بی وقت یاد هدیه خریدنای گاه و بی گاه.....یاد خندیدنای بی دلیل......

راستش دلم هوس کرده کارایی رو انجام بدم که دلم میگه نه منطقم.......راستش چند وقته به حرف این منطق لعنتی زیاد گوش کردم و حالا دلم میخواد حرف دلم رو گوش کنم......دل دل دل......

میخوام لذت ببرم......

نمیخوام پیر که شدم بگم حیف جووونی.....اکی...

میدونین چیه خیلی درگیری ذهنی دارم....طوری که اصلا به خودم و جوونیم و ایندم فک نمیکنم.....روزا دارن مث باد میگذرن اونوخ من یا به کارای مادر شوهرم فک میکنم یا به اینده تیره......میخوام خودم باشم و شوهرم و مهدی نازم

حالا هی بگین طنین دیوونه شده.......

اقا امروز رفتیم سرویس چوبش رو سفارش دادیم.......رنگ ابی فیروزه ای.......امیدوارم..امیدوارم قشنگ در بیاد....

اقا من دلم کتاب میخواد.....خوبشو سراغ دارین معرفی کنین.....

چقدر هوا عالیه....پیاده روی دست تو دست بهترینت و حرف زدن و خرید چیزایی که دوست داری ....بهترین حسه..

جیگر من الان سرکاره...دیشب بهش زنگ زدم میگه چه حلال زاده ای خانم...میگم چه طور؟ میگه اخه داشتم شک میکردم چرا امروز زنگ نزدی..منتظر تماست بودم...... بد جنس خودش که زنگ نمیزنه بهم.....

دوستتون دارم مردای زندگیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:17  توسط طنین  | 

night-skin_com 343.jpg

به نام خدا

الان خونه مامی اینا هستم و اتاق تکونی داریم در حد نیمه خفن.....من اتاق تکونی رو تا پیش از اینکه شروع بشه دوس   

ندارم ولی همین که شروع میشه خوشم میاد چون همه جا نو نوار میشه

این روزا دلم خیلی زیاد برا یه نفر تنگ میشه و همش نیگاش میکنم و احساس عشقم بهش قلمبه تر از قبل شده ..اون

شخص کی میتونه باشه...اره درست حدس زدین اقای مهربون

دلم برا دیدن لباسای یه نی نی گل به نام مهدی خان اینقدر تنگ شده.......اگه بدونین این دیدن لباساش منو غرق میکنه تو

دنیای ارامش..امیدوارم سالم باشی فرزند گل ۲۷ هفته ای من...اوه..تقریبا ۹۰ روز دیگه تا اومدنت مونده ...منتظرتم...

اهم اهم..بابا من خیلی گنده شدم...شدم این هوا .....دارم میترکم...ایا دوباره بر میگردم سر جام...


دوستای عزیزم میدونم خستتون کردم از بس تغییر دادم تو وبلاگم اما اگه امکان داره دوستایی که پست رمز دار دارن برام بزارن..اکی
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:56  توسط طنین  | 

night-skin_com 334.jpg

به نام خدا...

سلام این اولین پست جدیدمه تو خونه جدیدم...بیایین بهم سر بزنین منم سر میزنم بهتون .......

اونایی که منو میشناسن میدونن الان یه گل پسر در درون من لالا کردن...بعضی اوقات دستاشونو تکون میدن گاهی اوقات پاهاشونو..و بنده بسی لذت مند میشوم.......

پدر ایشون هم یعنی مهربون خان هم طبق معمول اسیر کار و کاسبی میباشند ولی محبتشان هم از ما دریغ نخواهد شد و نشده..هنوز دوسم داره و این خیلی امیدوار کنندس......در مورد نی نی هم گاهی اوقات فقط گاهی اوقات یه چیزایی میگه...به قول خودش تا وقتی در گیر کاره (که همش بوده) نمیتونه خوب ابزار احساسات کنه.......

ولی اینجناب همش یا دارم دکوراسیون اتاق کودک میبینم یا تو سیسمونی فروشی ام یا دنبال پرده یا کاغذ دیواری.....

اممم من کاغذ دیواری خیلی دوست دارم........

از خدا که پنهون نیس از شما چرا پنهون باشه راستش خیلی دوست دارم در تمام این خریدا مهربون هم کنارم باشه تا هم خاطرش بمونه هم کلی ذوق کنم اما خب نیس دیگه ..نیس خب چکار کنم......

اما خداییش بعضی اوقات میاد و ما رو سر افراز میکنه و الحق نظرات مطلوبی میده جیگر من........

نی نی تکون میخوره بهد پاهام باد اورده بعد من فکر بد زیاد میکنم اما دوباره مقابل افکار بد رو میگیرم بعد گاهی اوقات میگم نکنه دختر باشه بعد خیلی حساس و زودرنج شدم..بعد خیلی میخورم بگو ماشاالله...همین

اهان اهان مهربون همش منتظره تا من بگم چی دلم میخواد سریع میره میگیره..اینخد باحاله..کلی با نی نی میخندیم...من میگه ف میره فرحزاد...صب بعد نماز گفتم ح رفتیم حلیم خوردیم

اسم نی نی هم من حسین و یاسین و سهیل خیلی دوست داشتم بعد مهربون مهدی خیلی دوس داشت بعد اسم گوگولی رو مهدی گذاشتیم......

دوستتون دارم....تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:33  توسط طنین  |